"اين مسير، هميشه مسيرِ مسرت بود"


هر صبح که از بی‌خوابیِ دیشب جانِ‌ سالم به‌در می‌برم، دست بر شانه‌هایم می‌گذارم و با خودم‌ می‌گویم: «برخیز عزیزِ من؛ چه ضیافتی بود جوانی، حالا که ته‌کشیده‌است، برخاسته‌ای!»

_____عنوان: كاظم رضا

برایِ شکستنِ بی‌امان بیهودگی؛

در پیشواز از این خیالِ دورِ پَزَنده و آویختنِ خیال و خاطره به زمستان، در تابستانی‌ترین ساعت امروز، از میان پستان‌هایی سوخته و عطری ریخته، مرا به سرما، به کِزکِز استخوان‌سوزِ دوری، مرا به سیاهِ زمستان، به قصه‌یِ فراموشی بخواهانید «او شخصن مرا نمی‌خواهد».

...

لطفن دست‌ها‌ی‌تان را روی پستان‌های معشوقه‌ی‌تان بگذارید و پاهای‌تان را شبیه خمیازه‌های سر صبحِ کارمندِ بانک، در دهان‌تان با نعنایِ خمیردندان‌های وطنی کش بیاورید و برای موهای‌تان قصه‌هایِ تازه‌تری از رنگ و مو و شانه‌یِ سر، سَر بدهید و شعرهایِ خشک و تَرتان را توی آستینِ مَردهای غریبه در سایه‌یِ دیوارهایِ پیچک پیجِ شهر تُف کنید و نگرانی‌تان را برای آرامش، سلامتی، بوسه‌های بیکاره، آغوش‌های خالی، بی‌خوابی‌های مزمن، تن‌های فرتوت، تخت‌های خالی و بی‌عشقی‌هایِ مکرر؛ در سکوت و سرما بخوابانید و اجازه بدهید هوایِ سنگین و‌ خاکستری شهر تنها رنجِ این روزها باشد.

نیش‌های‌تان را غلاف کنید، کنایه‌های‌تان را کنار بگذارید و دست از سرِ جان و جنون دیگران بردارید.

بیهوده است دوری

می‌دانستی ما یک جایی بهم رسیدیم که زمان بدجوری میان همه‌چیز قسمت شده‌بود و فرصتی نداشت تکه‌ای واحد از خودش را به هر دوی ما بدهد. جز کمی در ترمینال، چند ساعتی در فرودگاه، چند روزی در مراسم ترحیم، یک ساعتی برای تنها تولد دخترت، یک روز و نصفی در خوابگاهِ متاهلی، دو شماره‌ی تلفن، یک آدرس پُستی، بعدش هم فاصله. بعدترش هم فاصله، دوباره فاصله، بازهم فاصله، در ادامه هم این فاصله است که دوری را شکل می‌دهد.
که تنهایی را رنگ میکند.. که ما را... که ما را...

...

چقدر زندگی دارد سرعت نکوهیدنش را بیشتر و بیشتر می‌کند، سرعت از دست رفتن و به‌دست آوردن را، سرعت مُردن به وقتِ خوابیدن را، سرعت در میانه‌ وصل فراق را، سرعتِ زادنِ آنکه هرگز نمی‌خواست بمیرد را. چقدر دارم دور این خانه می‌چرخم و شب‌هایم را برای خودم نگهم می‌دارم و روزها را به دیدارش می‌روم. چقدر از آن ائتلاف گذشته است از آن ساعت‌هایی که برای نرسیدن به این مسیر در اتوبوس خیره به جاده می‌ماندم و می‌گریستم. زندگی دارد خودش را با هزار دست و پا میان یک تکه تن از من تقسیم می‌کند و من از این سرعت برای پیش رفتن می‌ترسم. تنها از اینکه هنوز دست‌هایم را دارم خوشحالم و چشم‌هایم را برای کم کردن این سرعت می‌دوزم به آینه مبادا خودم را هم از دست داده‌ام و هنوز نمی‌دانم.

این واگویه‌های زنجره‌وار بماند برای آن ساعتی که توانسته بودم شانس را مهار کنم و نامش را با آینه بگویم.

از آیینه‌ها

از شما می‌پرسم؛ وقتی به آیینه زل می‌زنید کدام رویِ خودتان را می‌بینید؟

من فکر می‌کنم؛ آینه هیچ‌وقت محبوبِ عاشق و راستگویی نیست چرا که هربار در آن نگاه می‌کنم رویِ خندانی ندارد. شاید نخستین انسانی که در آن نگریسته است، مشغول گریه کردن بوده و آینه از سر دلسوزی رخِ او را خندان نشان داده است.

مدام نور از زخم می‌گریزد

... ‏در آخرین نامه‌اش نوشته‌بود «انتظار داشتم عشق شفایم بدهد».
تا نامه‌اش برسد، خبر مرگش بود که سینه‌ام را شکافت و انگار کنی تیغ‌ها بجای رگ‌های او قلب من را زده باشند.
سال‌هاست می‌خواهم از خاک بیرونش بکشم و بگویمش: [اشتباه از ما بود، عشق تنها خودش بود و ما همه‌اش می‌پنداشتیم].

فا

باران امان نمی‌دهد تا بگویمتان که زمستانِ غم‌بارِ امسال را اگر تاب بیاوریم، از نور است، از عشق و از آن چکه‌ی امیدی که در وانفسای این سرزمین، در پنها‌نی‌ترین و دور از دسترس‌ترین نقطه‌ی قلب‌مان برای روز مبادا کنار گذاشته‌ایم.
باران امان نمی‌دهد وگرنه روی یکان یکانِ عزیزان‌را در زیر همین باران، در این روزهای وحشت‌زده از بیماری باید ببوسیم

...

تبانی من با یک اسب درونی نیمه سرکش تا آخرین نفس می شود چهارنعل تاخت.

لب‌هایت

در آخرین‌ نامه نوشتە بود باید تأکیدکنم، گوشەی لبانِ تو کبوترِ کوچکِ خیسی لانە دارد، هربار که می‌خواهم ببوسمت، می‌پرد.
لُطفن وقت بوسیدن لبخند نزن.