...
چقدر زندگی دارد سرعت نکوهیدنش را بیشتر و بیشتر میکند، سرعت از دست رفتن و بهدست آوردن را، سرعت مُردن به وقتِ خوابیدن را، سرعت در میانه وصل فراق را، سرعتِ زادنِ آنکه هرگز نمیخواست بمیرد را. چقدر دارم دور این خانه میچرخم و شبهایم را برای خودم نگهم میدارم و روزها را به دیدارش میروم. چقدر از آن ائتلاف گذشته است از آن ساعتهایی که برای نرسیدن به این مسیر در اتوبوس خیره به جاده میماندم و میگریستم. زندگی دارد خودش را با هزار دست و پا میان یک تکه تن از من تقسیم میکند و من از این سرعت برای پیش رفتن میترسم. تنها از اینکه هنوز دستهایم را دارم خوشحالم و چشمهایم را برای کم کردن این سرعت میدوزم به آینه مبادا خودم را هم از دست دادهام و هنوز نمیدانم.
این واگویههای زنجرهوار بماند برای آن ساعتی که توانسته بودم شانس را مهار کنم و نامش را با آینه بگویم.
زیباییات را کنار بگذار!