می‌دانستی ما یک جایی بهم رسیدیم که زمان بدجوری میان همه‌چیز قسمت شده‌بود و فرصتی نداشت تکه‌ای واحد از خودش را به هر دوی ما بدهد. جز کمی در ترمینال، چند ساعتی در فرودگاه، چند روزی در مراسم ترحیم، یک ساعتی برای تنها تولد دخترت، یک روز و نصفی در خوابگاهِ متاهلی، دو شماره‌ی تلفن، یک آدرس پُستی، بعدش هم فاصله. بعدترش هم فاصله، دوباره فاصله، بازهم فاصله، در ادامه هم این فاصله است که دوری را شکل می‌دهد.
که تنهایی را رنگ میکند.. که ما را... که ما را...