×"از سی‌و‌دو سالگی"

18آذر96

خاطرم از وهمی فزاینده انباشته‌است که قلب هنوز هم همان رعشه‌ی تیز و نمِ خیس است در گوشه‌ی دهانم که گنجشکان را آواز می‌دهد‌ و شب را در خیمه‌ی خاموشی بیدار نگاه می‌دارد تا روز، تا تو می‌آیی... و باز از سَر که "ما جام از قلب خویش می‌گیریم".
روایتِ این سال زخمِ خندانِ عمیقی‌ست که شادمان از پیِ بارها و بارها باختن‌ در هجر، در وصال، در توالی رفتن‌، و ازدحام نرسیدن‌ دست کشیده است وُ بازآمده‌است وَ در خلوت، خانه کرده‌است که باید تنهایی را به نام صدا بزند و شهر را از شانه‌هایِ تکیده‌اش بتکاند که سی‌ودومین سال با عشق آمد و نامی که نامِ دیگر تنهایی‌ست، سخنِ تازه‌ی‌ بودن است در میان اندوهان خانگی.