× یادش را به گوشِ این‌ جهان‌ آواز کردەام

می شنویی؟
به گاه بود.
از شام چند دَمی بیش نرفته بود که در را به زبان، نگاه داشت و چشم هایش را در لیوان ریخت. کفِ کفشها خیس.. دستگیرەی در، در قنوتِ ماندن بود وَ زمستان در سرَم شیهه می کشید. رگهایم در متروک استخوانها « انَّ الانسانَ لَفی خُسر» می خواندند. قلب؛ چاقویِ نشسته در زخم بود.
می شنوی؟
از عشق بویِ سرما می آمد و شهر از سینەیِ تو گرم می شد. خون در رگانم به جنگِ دوری می رفت تا "فاصلەی مرگ و زندەبودن را پُر کنی، سکوت نجاتَم می داد" تو آوازِ پرندەگانِ کوچکِ بی بهار را از بَر بودی وَعشقِ به این تُردی را بانگ دَرمی دادی.