| 2آبان95 |
البته که آن لحظه به تو می اندیشیدم زیرا تقلایم در به یادآوردنت از دوری و ترس و دلتنگی و از فراموش کاریِ خورشید در تابیدن می کاهید. وقتی که دیگر زخم ها زبان بسته بودند و دهان؛ خالی بود
| 5آبان95 |
گمان می کنی که در قرمز و آبی هایِ شب باز یادت را باخودم گفتەباشم؟ دیشب ساعتها به تو اندیشیدم و هرقدر کەسلول هایِ مغزم به تونزدیکتر می شدند خط ها بیشتر جان می گرفتند. از دوچیز هر روز ترسیدەام ـ نخست؛ از در آغوش کشیدەشدن توسطِ آدم ها، دوم؛ از خاموشی که مبادا به تنها صحبتِ ما بَدَل شود! ـ که هر دو به طرز عجیبی فاصلەآورند.
| 8آبان95 |
از آن کسان که زیبایی را نجات می دهند یک کدام شان تویی که خانه ات آباد بویِ رسیدن داری و طعم بوسیدن. دیدنت هربار یک باغِ انگور است در شانه هایِ شهر که می پراکند هایِ بلندی را برای گرم کردنِ دل هامان. یادم باشد یکبار دیگر که دیدمت دست هایت را ببوسم که چرا تنها دست هایِ تو است که طعم ِ اولین دیدار را باخودش دارد. هر روز که می گذرد بیشتر باور می کنم که تو از میان تمامِ آدم ها بیشتر به کاج سوزنی شباهت داری.
| 9آبان95 |
کدامین باغ بود که بهارش بویِ تو را تکثیر می کرد برایِ شب هایِ چروکیده در سکوت؟ یک وقتهایی دلت را بر می داری بی هیچ حرفی می روی سراغ کسی که نه می شناسی اش و نه می شناسدت. اینگونه خیالت راحت است تو می توانی هزار بار بپرسی تابستان کجاست؟ و هر هزار بارش بگویدت که تابستان ایستاده است میانِ شکافِ سینه ات. درست برابر چشم هات بنشیند خودش را حلاجی کند و تو تنها چشم باشی و چشم و بگذاری سوسن ها در صدایش راه بروند و دهانش جهان را گرم کند. یک وقتهایی هست که تو دست هایت را به گرد خودت آغوش می کنی و شهر را پشت سر می گذاری و دلت را لبِ کوه تا ببارد برف و سپیدارها زردی تیزشان را روی چشمهایت بیاورند چنانکه فصل را بپوشانند از زردها و نارنجی ها تا ببارد برف.تا ببارد برف...