تصویر تو

 

"چیزی توی خون َش داشت که زیبایی را نجات می داد."
 + به ف.الف

 

حرف هایت در خلوت ِ عبوس آن عصر طعنه می زد به دلتنگیِ مخدوش ِ من... بگذار روایت ِ روشنِ آن دیدار را لابلای ِ خودم در هزارتوی ِ چرکین هزار رازَم نگه بدارم و در محاق بوی خوش Leonne بپاشم و تو را همچنان با دست هایت بخاطر بیاورم که بلند بود و سبز.

 

 

برای روز مبادا ؛ یاد آورم باش . پناهم باش.

 
حکایت هیجدهم اردیبهشتِ بیست و پنج | علی مراد فدایی نیا | تهران | کتاب آهو | ۱۳۴۹
 
 

همین آبان



تمام مدت ساکت بودم تا در این تناوم لذت به پاییز تلف نشود. شب سبز بودیم و روز سرخ... سرخ می شدیم درست در زمانی که دیدن بعضی کسان تنهاترَت می کند، باید یک چیزی باشد تا گرم بمانی. تا سرخ ...

 

 

  

در اینستاگرام هستم

 

چیزی بگو

 
بعد از دوسال رفتم بیمارستان،راهرو های سرد و بلندی که هر شب با تنها نقطه ی قوتم در زنده گیم از اونها رد می شدم. بعد از سلام و احوالپرسی مختصری رفتم سراغ بیماراتاق هفت. همان مردی که می خاست معمولی باشد و بعضی وقتها نیم رخ زنی را می کشید که داشت سرود می خاند. و هر شب می پرسید خانوم خاب هایی که ما می بینیم بخاطر این قرص هاست؟
در اتاق را که باز کردم رو به ایوان غربی نشسته بود و خودش را در پناه نقاشی روی دیوار تنها گذاشته بود. همیشه دست هایش ورم می کرد، امروز هم. نمی دانم من را شناخت یا نه اما با لحن آشنایی گفت:این را ببینید خانوم لابد این بی نوا هم می خاسته مرد معمولی باشد.لبخند خفیفی زدم و دست هایش را توی دستهایم فشردم..
 
 

آنجا نشسته است


نخست آنکه برای من پر اضطراب ترین لحظه بستن چمدان برای یک زمان طولانی است. شکلِ انداختن یک شال روی سر را دارد نه دلت می آید موهایت بریزند بهم و نه می توانی بی آن بزنی بیرون. روزگار بی عشقی و بی مرگی را سر می کنی، آنجا نشسته. جان می کند برای پرشدن در اینجا تا خالی شدن در آنجا.
دیگر آنکه تو نه اینجا و نه هیچ جای دیگر نیستی!